شنبه ۹ اکتبر ۲۰۱۰

یادمانی برای بهرام حیدری

4 نظرات:

ناشناس گفت...

دراصلاح و تکمیلِ نظرتان درموردِ آثارِ بهرام حیدری درخارج،به اختصار شرحی می دهم که درصورتِ تمایلتان بعداًتکمیلش خواهم کرد. 15 کتاب ازحیدری درآمده که درواقع 11تایشان یک مجموعه به شمار می روند؛مجموعۀ «منزلگاهِ بادهای سرخ»،با 34داستان و2501صفحه. 4کتابِ دیگر عبارتند از:1ـ «کوهِ ساکنِ اجساد،رودِ جاریِ انسان»،2ـ «عقربها، آهوها، عقابها»،3ـ «1367»،4ـ «"همیشگی"به سرمنزل نرسید»(که چندماه پیش درآلمان منتشر شد وداستان بلندیست در592صفحه و مربوط به مسجدسلیمان).

ناشناس گفت...

ساعتی پیش نظری را فرستادم که مطمئن از رسیدنش نیستم.

ناشناس گفت...

آقای گراوندیِ گرامی!با درورِ قلبی.
درموردِآثارِ منتشرۀ بهرام حیدری درخارج،به توضیحی بیش ازبارِ پیش می پردازم.درسالِ58،زنده یاد منوچهر آتشی در نقدی بر«لالی» در«تماشا»،آنرا با مضمونِ«اثرِ بزرگِ روزگارِ ما» معرّفی کردو اکنون من که ده ها سال ازعمرم رابه مطالعه داده ام و میزانِ خوانده هایم سر ازهزاران کتاب درآورده است و به حکمِ همین تأثیرِ دانش،صفتِ بیجا به کار نمی برم و فاصلۀ همیشه مُتباعدی رابااغراق حفظ می کنم،اظهار می کنم که درتوجّه به حوزۀ پختگی و کمال و گستردگیِ مجموعۀ«منزلگاهِ بادهای سُرخ»(که همان فضاوآدم های «لالی»راداردوحجمی هفت ـ هشت برابرِ«لالی»رادارد)،این اثر درهمانحال که ازجهتِ حجم بزرگترین مجموعه داستانِ بهم پیوستۀ جهان است،ازجهاتِ مختلف ـ جهاتِ الوان،غَنا،غِنا،ژرفا،انطباقِ کامل و شامل باهمۀ شرایط و وجوهِ گوناگونِ اجتماعی،حلاوت،زیبائی،دوری از لفّاظی و مقاله پردازی و ضعف ـ شریفترین و بهترین مجموعۀ بهم پیوسته درمعیارِ جهانی است.پس از معرّفیِ اختصاریِ کتاب های مجموعه و سایرِ کارهای منتشرۀ نویسنده،با توجّه به گنجایشِ جا و طول،یانقداً یامِنبَعد به شرحی تکمیلی دست خواهم زد.شرحِ تکمیلیِ دربرگیرندۀ این امر که با پادرمیانیِ چه شرایطی یک شاهکارِ داستانیِ بی نقص و ماندگار و زوال ناپذیر به وجود می آید؛امری که پاسخ بِدان،پاسخ به این امراست که عللی که باعث شده اند پس ازقرن ها تعدادِ شاهکارهای منظورِ نظر بسیار معدود باشند چه عللی هستند...
قبلاًباید به شما اطّلاع بدهم که باوجودی که14کتاب از15کتابِ حیدری درسوئد انتشاریافته اند،او ساکنِ سوئد نیست و هرگز پایش به سوئد نرسیده،حتّی با وجودِ دعوتش به سوئد درسالِ گذشته.
کتاب های یازده گانۀ«منزلگاهِ بادهای سرخ»،با34داستان و 2501صفحه:
1ـ «نُه درّه»(یک داستان)(این کتاب به وقتِ اوّلین انتشار،عنوانِ کلّ ِمجموعه را برخودداشت)،105ص.،انتشاراتِ افسانه،سوئد،1997؛2ـ «علف ـ که نمی شکند»(چهارداستان)،154ص.،افسانه،1997؛3ـ «درّه های سایه گرفتۀ روح»(دو داستان)،168ص.،افسانه،1998؛4ـ «تغییر»(داستانِ بلند)158ص.،«کتابِ ارزان»و«انتشاراتِ آرش»،1998؛5ـ «بُنِه گَچ»(چهار داستان)،231ص.،کتابِ ارزان و آرش،1999؛6ـ «آب و آبرو»(داستانِ بلند)،257ص.،کتابِ ارزان و آرش،1999؛7ـ «تله ـ تیغ ـ تَیهُو»(هفت داستان)،298ص.،کتابِ ارزان و آرش،1999؛8ـ «عمارت»(یک داستان)،130ص.،کتابِ ارزان،2000؛9ـ «باران و ابرهای وجود»(هشت داستان)،454ص.،کتابِ ارزان،2001؛10ـ «بچه ها»(داستانِ بلند)،280ص.،کتابِ ارزان،2003؛11ـ «سِپِلِشت»(چهار داستان)،266ص.،کتابِ ارزان،2003.
و چهارکتابِ دیگر:1ـ «کوهِ ساکنِ اجساد،رودِ جاریِ انسان»(شش داستان)،247ص.،افسانه،1996؛2ـ «عقربها،آهوها،عقابها»(یک داستان)(این اثر هفتمین داستانِ مجموعۀ قبلی است)،126ص.،افسانه،1996؛3ـ «1367»(داستانِ بلند)،183ص.،کتابِ ارزان،2005؛4ـ «"همیشگی"به سرمنزل نرسید»(داستانِ بلند)،592ص.،انتشاراتِ گردون،آلمان،2010.

ناشناس گفت...

آقای گراوندی!بادرودِحُرمت وعزّت.
آخرین کارِانتشاریافتۀبهرام حیدری، «"همیشگی" به سرمنزل نرسید»،که درپایانِ سالِ2010درآلمان درآمد،داستانِ بلندیست در592صفحه که سوژۀ آن وجوهِ مختلفِ زندگی درمسجدسلیمان است دردهۀاوّلِ پس ازانقلاب.تکّه هائی ازمتنِ کتاب درپشتِ جلدنقل شده اند که آن ها را عیناًمی آورم.فقط تکّۀآخرـ تکّۀ مربوط به سیامک کوهی راـ من خود ازمتنِ کتاب برآن افزوده ام.
ارّابۀ واقعیّت همچنان مرا می جنبانَد.مدّت هاست که درزندان های شهرـ درزندان های اسلامِ عرب هاودرزندان های آخوندهای اسلام ودرزندان های خواستِ آمریکا ـ شلّاق و کارد زده اند و دریده اند و بریده اند و کُشته اند،همچنانکه درتاریکیِ پاره ای ازشب هایش آدمکشانِ آخوندها زندانیانی رایکی یکی و دونفردونفر و چندنفر چندنفر به قتلگاهِ زمین های پست و بلندِ نزدیکیِ کارخانۀ تانک سازی
برده اند و می برند ومردمِ شریفش با
ذهنیّت ودلی شئامت زده آه می کشند،می
گریند،می نالند،محرومیّت وگرسنگی وخواری می کشند و مرتّباً می بینند گوشت وخونِ جوانانشان طعمۀ مارهای وجودِ ضحّاکان می شود...ازبلندگوهای خیابان و مساجد،اسلام به شئامتِ تمام وکمال زاری می کندو«حالیّه»را«گذشته»
می خواهدو،حدّ ِاقل،«قرونِ وسطی»می خواهدومی نامدوبه وعده ووعید دعوت به برگشت به گذشته ها ودعوت به تسلیم به گذشته هامی کند...ودرتکانِ برگ هامی بینم وازبادمی شنوم وازفضامی گیرم که هنوز کارد،«آن کارد»،داردمی بُرَدو هنوز«کاردها» دارندمی بُرَندودرهمین حال درتمامِ کوره راه هاوراه های ذهنم دختری بلندقدوخشکیده و تبدار،سرفه کنان پابرمی داردودَمِ نظرم خونِ دلمه شدۀآن جوانِ به خاک افتاده درنزدیکیِ دکّانِ «علیرضا»،به خون آلودگیِ سراسرِ خاکِ ایران اشاره می کند؛یعنی کاردها ودخترِ مسلول وخونِ دلمه شده مثلِ همۀ نمونه هاونمودارهای شکست وخواریِ ما جزوِامواجِ درگردش وچاره ناپذیرِرودِ راستی خواهندشدودودودوده هائی خواهندشد که چهره و دست وبالِ آیندگان را سیاه خواهندکرد...و می بینم درتسلّطِ اسلام وآخوندبراین حجمِ پنجساله،همۀ سرچشمه های زندگی خشکانده شدند تابوی چرک ولجن وعفونتِ
آخوند واسلام همه جاگیرشودومن تقریباً درتمامِ روزهای این حجمِ پنجساله ازتمامِ کانون های مولّدِلجن وعفونت وبو،صدای فتح وظفرورضایت وشادیِ حرامیان وآدمخواران راشنیده ام ومن تقریباًدرتمامِ روزهای این حجمِ پنجساله دراعماقِ زندگی غوطه زده ام و
درهیچ روزی ازروزهای این حجمِ پنجساله تاروزِامروزبه عظمتِ آبرومندی وبزرگواری و عزّت و حُرمتِ مردمم شک نکرده ام...صدای بلندگوی مسجد به قرآن خوانی به پیشوازمان می آیدواین صدای شوم،این نشانۀ عفونت زدگیِ زندگی،این غانقرایای ملّی،این بلیّه وبلای آسمانی که ازوجودِ عرب و به دستِ عرب وازروزِشکستمان ازعرب به سرزمینمان نازل شد،به عبورمان ازپُل جارا به روضه خوانیِ بلندگوهای خیابانِ
«نمره یک»می دهدو انگشتِ اشاره واثباتش را به تسلّطِ خودبردیروزِادامه ودنبالۀ«تاج»می گیرد...دیگرنه شهرمالِ ماست نه روستا نه بیابان نه احترام نه اختیار،وبه حالِ معلّق بینِ زمین وآسمان مانده ایم.درعصرِروشنی ونجات وامیدواحترامِ انسانی،به ناباوریِ جنون انگیزی می بینیم به میان چنگ ودندانِ دَورۀ سیاهی پرتاب شده ایم که برای یافتنِ نمونه ای همتای آن یابدترازآن،باید به گذشته هاـ به میانِ قرون و اعصارِسیاه ـ به جستجو برگردیم وبالأخره بتوانیم فقط دو ـ سه نمونه پیداکنیم!...خانه را نه ترکیبِ سنگ و سیمان،بلکه اسکلتی سنگی و اسکلت وار،جسدی عظیم،ترکیبِ مصیبت و سیاهروزی،کورۀ سوزاندنِ عمرهای فراوان و تاتمامِ عمقِ معنی ،شوم می یابم.زمستانِ پارسال واتاقِ شماره پنجِ زندان به من می رسند و من
درآن اتاقم تابا سیامکِ کوهیِ هفده ساله ـ باتازه ترین داغِ مربوط به این
خانه ـ روبرو شوم.پیش ازآن اورادرچهار ـ پنج سالگی اَش دیده بودم.قرارِ زندگیِ ایرانی دروزنۀ تقدیرِ
«کاخِ سفید»وعمّامۀ قرونِ سیاهِ خواریِ انسان این می شد که دوازده ـ سیزده سال بعد،آن بچۀ تُپُل و سفید به عنوانِ
زندانیِ سیاسی باچهره ای استخوانی وتار ودرهم شکسته ازعذابِ وقوف به محکومیّتِ به مرگ،ساعاتی پس ازدیدارمان
بگوید«یه خواهشی دارم ازِت.وقتی آزادشدی برو یه سری بزن به خونه مون؛حرف بزن با بابام...باید قولِ حتمی بدی!...»به پشتِ بازوهایم و به پهلوهایم رعشه راه می افتد...